![]() |
![]() |
|
|
رفیق من سنگ صبور غمهام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 15:42 توسط امیر مسعود |
|
|
سلام سلام سلامی بعد از نمیدونم چند ساعت جند روز ویا چند ماه
این متن رو من خیلی دوست دارم نمیدونم چرا ولی خیلی تووپه خلاصه کلی با این اهنگ حال میکنم خلاصه این شعر که ستار عزیز اون رو اجرا کرده همدم تنهایی های این چند وقت منبو راستی یادم رفت بگم من از همه برای دیرکردنم ..... امید وارم داداشتون رو ببخشید سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:11 توسط امیر مسعود |
|
|
دیگه از این زندگی خسته شدم همه ی در ها به روم بسته شدن من و چهار تا دیوار یک پنجره توی ابن اتاقک بی هنجره نفسی نیست برای داد زدن گر نفس هست تو فریاد بزن تو بزن داد که فریاد تو بیدار هر که را خفت در این بیداری تو بزن داد بزن داد بزن داد که فر یاد تو بیدار کند داد رس را |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:56 توسط امیر مسعود |
|
|
سلام دوستان سلام
این شعر.... این شعر یکی از دوستان نزدیکمه که من خیلی دوستش دارم چند روز پیش گفت این شعر من رو تو وبلاگت بنویس تا نظر دوستانت رو بدونم حالا دوست دارم نظرتون رو در مورد این شعر برام بنویسید و دوستم رو خوشحال کنید
من کیم؟!.. *** من کیم!.. یه دیونه! دیونه چشات بودم همون چشای اهویی همون نگاه اتشین ولی چه حیف... نفهمیدی... نفهمیدی نگاه تو اتشی بود به قلب من به قلب و تار و پود من دروغ نگم .. وجودمن *** تاکه یه روز یه روز بد یک روز تلخ و بی ثمر یه ادمی با دل سرد اومدو دادبه تو خبر!... که فرهادت عاشق شده عاشق دل باخته شده جای تو توی قلب اون یکی دیگه.. اما بازهم ... نفهمیدی؟.. نفهمیدی که قلب من فرهاد چشمهای تو بود شیفته ی رفتار تو بود عاشق گفتار تو بود اما گرفتی تو شیرین شیرین ترین نگاهتو به جا گذاشتی واسه من تلخ ترین حکایتُ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:55 توسط امیر مسعود |
|
|
از چه تاگشته بدینسان کمرت!؟ مادرت زاد با این صورت زشت؟.. یاکه ارثی است تو را از پدرت !؟ ناله سرداد : که فرزند .. مپرس سرگذشت من افسانه پرست اسمان داند و دستم که چه سان کمرم تا شد و تاخورده شکست ! هرچه بدیدم از این نظم خراب همه از دیده ی قسمت دیدم .. فقر و بد بختی خود در همه حال با ترازوی فلک سنجیدم ! تن من یخ زده در قبر سکوت ! دلم اتش زده از سوزش تب ! همه شب تا به سحر لخت و ملول اسمان بود و من و دست طلب عاقبت در خم یک عمر تباه واقعیات به من لج کردند.. تاکه چاره بجویم ززمین: کمرم را به زمین کج کردند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:30 توسط امیر مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیکن پاهایم در قیر شب است دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست در این خاموشی دست ها,پاهادر قیر شب است |
| نویسندگان |
|
امیر مسعود نوید |
|
RSS
|